ازآنجائیکه شاه مردان وپرهیزکاران حضرت امام علی (ع) میفرمید.دلی رانشکن .شایدخانه خداباشد و...

وبمصداق :دل خانه خداست .تاخانه توشد..../بس خانه خدا را پاک ومطهر نگاه داشته ومحل فرود الهامات الهی ومحل ذکرویادخدا ومحل فرود ملائک ...وآئینه تمام نما ست.واگر در دل خود خلوت نمائی فقط بیاد خدا ودستورات رضای اوخواهی بود. در این مجال منظور از واژه خلوت بمعنای خلا بوده که خلاء و خلوّ بمعنى خالى شدن است‏ خلوت را از آنجهت خلوت گویند که از اغیار خالى است و در خلا خلوت حقیقی یعنی حظور بدون اغیار تجلی عینی محض می یابد .

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال /.../با که گویم که درین پرده چه‌ها می‌بینم


دل خانه خداست تا خانه تو شد

ازآنجائیکه شاه مردان وپرهیزکاران حضرت امام علی (ع) میفرمید.دلی رانشکن .شایدخانه خداباشد و...

وبمصداق :دل خانه خداست .تاخانه توشد..../بس خانه خدا را پاک ومطهر نگاه داشته ومحل فرود الهامات الهی ومحل ذکرویادخدا ومحل فرود ملائک ...وآئینه تمام نما ست.واگر در دل خود خلوت نمائی فقط بیاد خدا ودستورات رضای اوخواهی بود. در این مجال منظور از واژه خلوت بمعنای خلا بوده که خلاء و خلوّ بمعنى خالى شدن است‏ خلوت را از آنجهت خلوت گویند که از اغیار خالى است و در خلا خلوت حقیقی یعنی حظور بدون اغیار تجلی عینی محض می یابد .

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال /.../با که گویم که درین پرده چه‌ها می‌بینم

بنابراین دل همانجاست ، که دنبالش مگشتیم.و همان جاست که باید می‌رسیدیم. اینجا، همان نقطه آغازوپایان مسیر است آنکه خود داشتیم ز دیگران تمنا میکردیم . اینجا، مکانی برای خواستن او وبرای  ا وست. مکانی بریا استغاثه ازاوست. اینجا، محل تخلیه بار و خالی شدن کوله بار محبت عاشق است. اینجا، مکان سوختگیری مجدد جهت نیرو گرفتن وحرکت کردن است. اینجا، پالایشگاه اوست. اینجا، مکان زندگی است. اینجاست، آنجایی که رسیده‌ایم. اینجا، خلوت اوست.

خلوت، مکان رسیدن است. خلوتی که در خود باشد به وجود می‌رسد، خلوتی که در دل باشد،‌ به عشق می‌رسد، خلوتی که در او باشد، در جهت مسیریست که به او منتهی می گردد.

در خلوت وجود می‌توان به وجودغیرملموس او رسید، زیرا حس وجود، پذیرای نوروجود او می‌گردد، که این خلوت با خود است. در خلوت دل، می‌توان به انوارعشق او رسید،بمصداق این بیت حافظ : حجاب راه توئی حافظ از میان برخیز...خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود چون دل، پذیرای عشق او می‌گردد که خلوت با اوست. خلوت، مکان ملاقات و سکوت، زمان ملاقات با اوست.اگرمابخواهیم باتولد مجددمان، او در دل، به ما می‌رسد و ما در وجود، به او می‌رسیم وهمیشه اوباماست ولی دیده نمیشود نزدیکتراز هرکس دیگر.بصدای استجب دعا یمان ندامیدهد بدون منت . اماقبل از رسیدن به او، می‌خواهیم با او خلوت کنیم چون این خلوت بدون بیرون نمودن اغیار ثمره ای ندارد .  در خلوت دل، با خود و با او خلوت می‌کنیم، در خلوت با خود، ‌به خود، می‌گوییم و در خلوت با او، به او می‌گوییم. خلوت دل، آرامگاه عرفاست. خلوت دل، ‌عبادتگاه اوست.میگوئیم اگربنای کعبه ات را اگر بنده گانت بنا کرده وما طواف میکنیم.بنای دل بوسیله خودتوست.بس زیارت خانه دلهاست.

چرا با خود خلوت می‌کنیم ؟ برای اینکه تا به وجود مان ثابت کنیم،که بدون موجود(دل)وجود هیچ است. می‌خواهیم به وجود بیایم،‌ می‌خواهیم به وجود برسیم، می‌خواهیم ماده‌ای شویم، تا قابلیت سوختن درراه معشوق داشته باشد. هرچند در ادامه راه هستیم،‌ ولی هنوز به وجودی نرسیده‌ایم. در حال گدایی معرفت وجود هستیم،‌ می‌خواهیم موجودات را به هم وصل کنیم. برای اتصال وجودفانی به موجودباقی وابدی، ‌باید به عمق وجود رفت. وقتی در عمق فرو می‌رویم احساس می‌کنیم در جهان برزخ، زندگی می‌کنیم واقعاً از کارواعمال وعبادت درست، فکر صحیح، ‌عقیده درست، مطمئن نیستیم.اطمینان فقط به رحمانی ورحیمی توست .همیشه در عمق اعمال، به دنبال صحیح ‌تر کردن و مطمئن ‌ترین هستیم. به کدام سو می‌توان رفت؟مطمئنا راهی را که ائم تو رفته اند وآن راه را خود نشان دادی که همانا صراط مستقیم است.بمصداق:حدیث نبوی که فرموده .صراط مستقیم امام علیست.که حکایت از راه قدسی و نبوی وعلوی وولایت داشته ودارد.

جای بحث اینجاست که تجربه، در گذشته است. گذشت در هر کدام، گذشته را ساخته است. گذشته را در دستانمان،‌ حال را در ذهنمان و آینده را در چشمانمان داریم و از خود می‌پرسیم:

چرابرخی از ماها راه خودمان را نمی‌دانیم؟ اگر بخواهیم دنیای، دنیای را از کف خودمان داده‌ایم، اگر بخواهم جهانی، جهانی را از دستمان داده‌ایم و اگر بخواهیم خیالی، عمری را ناآگاهانه از دست داده‌ایم و اگر بخواهیم عمری، آخرتمان را از کف داده‌ایم.

در کلام خون‌آلود دلمان، بر سخن جانمان اشک می‌باریم، من که در بهار گمشده‌ام، در بیابان گلی می‌یابم. آخر از خود پرس که ای نام‌آور، کی خواهی آورد، ‌انقلاب  خودسازی وخودباوری خویشتن را تا خدارا نسبت به فهم ودرک وقلمان واز دل بشناسی.

آدمیّت که در نشان آدمی نمایان بود      خود عطری بر وجـود پنهانش بود

در خلوتگاه وجود خود، در شعاع میزگرد شمع وجود، ‌ازهمان جان گمشده سخن ... می‌رفت، وجدان آگاه میخواهد لب به سخن بگشاید که آخر این نفس‌امّاره وشیطان نفس به کجا رفته و در جوابش فکرت خسته و دردمند درحال زاری گوید، که در بهشت گمشده دل آنرا باید یافت، در همان حال است که دل واخلاق سر بلند کردو گفت: "‌در جایی که خلق به خلوت رود، گمراهیست". رشته کلام را از حضرات گرفتم و گفتم،‌ جان گمشده در امانت دیگران به سر برد، گر خواهی دریابی این امانت را،‌ گذشتن از نفس وجود خواهد تو را.تابه معشوق واقعی رسیده ومعرفت انرا دریابی.

هنوز جایی رابا آنکه میبینم ولی نمی‌بینم. با آنکه میدانم نمی‌دانم خورشید، کی نور خود را به چشمهایم وصل می‌کند. در فکر سفرم، ولی  درمیان جاده هایی که مبینم .جاده‌ای نمی‌بینم،باهمه علامتها هیچ علامتی وجود ندارد. نمی‌دانم شاید با آنکه میبینم من جاده‌ای نمی‌بینم.دراین موارد با سؤال از دیگران، آنها هم چیزی نمی‌بینند.اکثرا همه مثل من به کوری خود عادت کرده‌اند،‌ با عادت خود رفتار می‌کنند، به نظر می‌آید که رام شده‌اند اما ... پس چرا من در آرامی وحشی مانده‌ام ؟!‌ هنوز بر اساس غریزه، رفتار می‌کنم.خود دیدم کور شدنم را، ولی حس نکردم،‌ گفتند، ولی باور نکردم،‌ اندیشیدم ولی درک نکردم، چشیدم که ای کاش نبودم، که دیگر چه سود از بهر مرا.بودونبود من دراین دنیا چه سود .حتی چوب کبریت برای خود سایه ایی داشته وگره از کارخلق اللهی را در توان خود حل میکند.ولی تو ضمن اینکه گره نگشودی باعث گره خوردن وشاید ننگ شدی.ولی باتوجه به اینکه  نا امیدبودن ازالطاف الهی گناهش ازخوگناه بیشتراست باز امیدوار قدم برمیدارم.

در شگرفم، که مرز وحدود این جهان فانی کجاست؟ و اصلاً این مرز وبوم به کجا می‌رود؟ چرا برایمان یک مبدا و مقصد مشخص قرار داده نشده؟ هر چقدر که سعی کنیم، به منشاء پایین‌تر از هر چیزی دست می‌یابیم. باز هر چقدردرهرموردی سعی می کنیم انتهای هر چیزی را وسیعتروبازترازآنچه می پنداریم می‌یابیم. اگر دقت کنیم، در سرتاسر حیات موجودی عالم، آنرا دنباله‌دار تکراری و حول چرخش می‌بینیم، چه بصورت منطقی و چه فیزیکی! به نظر می‌آید، تمام سیستم موجودی در سرتاسر عالم هستی در انتظار مجهولی منتظر است. که(اصل بقاء معرفتی)، اثبات همین قضیه ی معروضه می‌باشد.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز / مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند

بنابراین بغیراز خالق ازلی کیست یاری کننده‌ای که مرا یاری کند! نمی‌دانم به چه شکلی و چطور می‌توان در امور تدبیر و بر وجودخود تامل واندیشه وتفکر کرد. اصلاارتباط احساس با اندیشه، چگونه است وپیدایش اینها ازکجاست؟ نمی‌دانم که چگونه احساسم را در اندیشه‌هایم هضم کنم یا برعکس، یا اینکه اصولاً احساس واندیشه آیا لازم است یا نه؟ویا شاید دانایی، در ندانستن است ودیوانه عشق معشوق شدن وازهمه چیز خود بغیر از عشق عاشقی درره معشوق از همه چیز وحتی جان خود گذشتن.

ما در مقابل او(خدا) در دل به خلوت می‌نشینیم.و به آستانه نشیمنگاه خانه دل می‌آییم و با دل شکسته، خلوت می‌کنیم تا با او به درد و دل، بپردازیم شاید که دل خودرا از اغیارخالی کنیم و راحت. مصائب و مشکلات وناهمواری های راه و ناملایمات اطرافیان وپوزخند های آنان وطرد نمودن مارا در راه معشوق ومهم اینکه مارا بر معیار ظاهری ودید خود می سنجند وشروطی قائل هستند را به او می‌گوییم وعرض میکنیم :دل چون تورا شناخت جان را چه کند/فرزندوعیال وخانمان را چه کند،ومی گوئیم که اطرافیان مارا بخاطر اشتباهات گذشته مان که در طبیعت آدمی سرشته است ، قبول ندارند که این امر دلیل بر عدم تظاهر ما و رو راستی با بندگان خداست و از طرفی باتوجه باینکه برگشت مان را تو قبول میکنی و باز میگوئیم که :ای کریمی که از خزانه غیب گبر وترسا وظیفه خورداری/دوستان راکجا کنی محروم ، توکه بادشمنان این نظرداری/ که تو سمیع و علیم هستی . او همیشه و در هر حال، آماده شنیدن نجواها و ناله‌های ما می‌باشد. او رفیق غمها و دردهای ماست.ومیگوید آیا دردل شب کسی نیست کسی مرا صداکند واز من بخواهد واجابت نمایم وهر توبه کاری را میپزیرم.ودردل شب هردری بسته .بود.جزدر دوست. وعرض میکنم ای خالق ازلی نجوای با تو جرقة شعله عشقت دردرون من است که سوختن وماندن ولذت برای تو سوختنم را در درون خود وگرمی شعله درون را حس میکنم .چه کنم که در خانه وکاشانه خود واطرافیان و... غریبم ودرد سوختن وبتو رسیدن را در من احساس نمیکنند و شاید گرمی حرارت آتش سوزان عشق تو در درون دل را نمی توانند تحمل کنند و از گرمی ما گریزانند؛ بااینکه افراط وتفریط درعمل نداشته ونظم زندگی را رعایت حقوق آنان وازوقت آنها  در این راه هزینه نمیکنم.

خالق ازلی،تودرآفرینش این انسا ن به خود فتبارک الله فرمودی. وآن احسن برای که بوده است ؟ که معلوم حال است از جان من چه می‌خواهی، که من با تمام هستی وجود، آنرا تقدیم کنم.چون تواین جان را امانت دادی جهت ایفای وظایف و دستورات وتفکر مثبت وانتخاب راه درست.و...و،خدایا تو با توجه به اینکه در اوج تمام اوصاف زیبا از آنها والاتری و اینقدرمهربانی ورحیمی ومدارا می‌کنی وحتی بزرگترین گنهکاران را از درت نمیرانی بس به چه علت بهترین ومهربانترین پدران ومادران اگرچندین بار ببینند فرزندشان ازدستوراتشان اطاعت نمیکنند از منزل بیرون میکنند.باتوجه به اینکه در دین مبین تو(اسلام) اکراه نیست یکبار هیچ کس را از درگاهت نراندی وگلهای سر سبد تو نیز مجزی ازاین اوصاف نبوده ونیستند .مثلا سالار شهیدان حضرت امام حسین درآخرین لحظه عمر خود میخواست از دست قاتل خود جهت نجات بگیرد. خدایا می‌خواهی بما  ثابت کنی.صدبار اگر توبه شکستی بازآی ..... خدایا بااینهمه دوری از ما بس همیشه بااین اعمالمان نزد مائی،که نشانه خجالت کشیدن ما از خودمان در وهله اول باشد خود را برای بنده گان دورنشان می‌دهی، ‌ولی من که می‌دانم تو همیشه با آنهائی. اگر کسی بخواهد تو را ترسیم کند، فقط کافیست به آنهایی که تواعم از هرچیز آفریدی نگاه کند بعد به خود، هر چه که کشید، تویی. نمی‌دانم، چرا برخی در بی تو بودن و بی تو زیستن را راحت نبوده و نخواهندبود  و هر دم، ما را از خود و خود را از ما، پنهان می‌کنی و به آنهائی که عنایت داری  توفیق بندگی را ارزانی می داری . نمی‌دانم با دیگر موجودات، چه می‌کنی.اما آنچه که مسلم است اینکه همه موجودات جاندار وبی جان به توتسبیح میگویند ودر طلوع الفجر ....سبوح القدوس.

خلوت دل ، محل کارگفتمان با خدا و سکوت مطلق اغیار نامحرم ، نحوه کار و فکرقدرت لایتناهی خدا،ذکر دل آئینه تمام نما برای صدق عرایض معروضه بندگی عاشق به معشوق است. خلوتگاه دل ازاغیار، راهی برای شعله‌ ور ساختن آتش عشق برای خدا وخدایی شدن است،شاه راهی برای نور شدن.مهم اینکه هیچ کجا به اندازه خلوت دل، محل مناسبی برای سخن گفتن باخدا بغیرازعبادات که لازمه اش حضور ظاهری وباطنی دل وروح وجسم را توامان میطلبد نبوده و نیست. هیچ کجا به اندازه خلوتگاه دل، مکان مناسبی برای عاشق شدن حقیقی نیست، و محل ملاقات ما با اودرخانه ای که خود بنا ساخته است،و آن را دل نام نهاد و آن دل را طوری تعبیه نمود که در هر ثانیه حدودا 70 مرتبه خالق خود را (صاحبخانه)را صدا زند بس درست در همین جاست که ما می توانیم در همین بیت مطهر خالی از اغیار و شیاطین  به محبوب مان رسیده و از آن توفیق بخواهیم جهت مراقبه مطهرانه محل مطهر اعم از ظاعری و باطنی که سیر ما در رسیدن به او، در همین خلوتکده است ؛ بس دل همان جاست.وخدایا بپذیر این عقیده مرا که فکرمی کنم :که اگرراه بروم وفقط به تو فکر کنم .بهتر از این است که در جمع خلق الله  ظاهرا بنشینم ولی به کفشهایم فکر کنم و چون بی تو بودن یعنی نبودن است روی این اصل در جمع به حساب نیامده و مضروب صفر می شویم و اگر با تو باشم و با تو مرا محسوب نمایند عدد واقعی و شخصیت واقعی خود را می یابم بس بنابراین انسان که از خدا گریزان است در نتیجه از خود گریزان است و اگر در جمع بی تو باشد صفر است و اگر با تو تنها باشد و با تو خلوت گزیدن را بر جمع بودن با اغیار ترجیح دهد همان فرد خدائی است به این معنی که اگر رضای تو را بر رضای خلق ترجیح دهد.

با او(خدا) دربهترین لحظات و بهترین حالات و بهترین مکانی که خود بنا نموده ، خلوت می‌کنیم تا به خدایمان همواره عرض کنیم ... خدای من، توهمواره پیش من بمان.مبادا یک لحظه از من جدا شده ومرا بحال خودگذاری و بنده فقیر معرفت را از عنایت معرفت خویش بی نصیب فرمائی چون تمام تلاش این فقیر عاصی جهت رسیدن به آستانه معرفت تو بوده و رحمت و اوصاف توو وقتی ذره ای از اینها را که عنایت می فرمائی چرا برخی مردم تحمل این صفات را نداشته و شروع به سوء استفاده از این حسن خدادادی می نمایند ؛ خدایا نمی‌دانم از چه، از کی و از کجا واز کدامین ظلم واستثمار برخی از بشرها بگویم.خدایا برخی ظاهربینها به ظالمهای دینی و بولهب ها:{بی خدا را برخدا جو برتری است/ بولهب را رتبه پیغمبریست} نگاه کرده ومسلمان واقعی را عقب مانده وکهنه فکر می پندارند در صورتی که دین اسلام دانشمند پرور ترین و کامل ترین و اتم  ترین ادیان است  و تا کنون هیچ ابتکار و اختراعی پدید نیامده است که از قرانالهام نگرفته باشد زیرا که به برکت این دین توحیدی ولات علوی بر بشریت منت نهاده شد و معنی حقیقی ولایت را هنوز نفهمیده اند تا چه رسد به درک خدای ولایت ؛ ولایت را نهادی تا به یمن حظور بندگان خاص اندر خاص تو بشریت به پرورش استعدا های فطریشان و ظهور آنها نائل و شکوفا نمایند و غیر مممکن ها را ممکن سازند که تحمل این مراتب برای غیر ولائیان مسلما سخت خواهد بود که درباره این افراد خدای من، نمی‌دانم چرا آنها که با چپاول و ربا خواری واستثمار فردی با چکیدن خون بچه های برخی از مردم ناچار.رواج فحشا وفساد وفروش موادهای افیونی ومخدره ومشروبات الکلی وانحراف واغفال جوانان تخریب افکارو .لواط.زنا.قتل عمدی. ایجاد ناامنی وکارهای غیر اخلاقی وغیر شرعی عدم حس هم نوع دوستی وبرای پایداری ظاهری خودشان و صرفا برای رسیدن به پول ولذائذظاهری این دنیای دون میکنند آیا تو را نمی‌بینند؟!!!!. خدای من، تو در مقابل همگان هستی، ولی هرکدام از آنها، برای تو تعریفی جدا دارند. هرکدام به تو نگاه نمی‌کند تا تو رابه دیده خود ببیند، چراآنها یکدیگر را برای توجیه خواسته های شیطانی خویشکه همان نفس دون است درباره خود فکر نکرده و دیانتی را که تو معمار آن هستی را محکوم می کنند؟!. نمی‌دانم چگونه می‌خواهی با آنها کنار بیایی، من که می‌دانم چقدر دوست داری آنها به طرف تو آیند، تا تو نیز قبول  فرمائی، به سمت آنها بروی و در عین حال که ناظر بر اعمال تمام مخلوقات هستی آنها را در آغوش بگیری. خدایا، آنها تو را بدون سیر می‌خواهند . آنها بر اراده انسان سازی و تسلیم واقعی شدن در عمل به  تو را نمی‌خواهند، آنها الطاف و قدرت جسمانی و ثروت خدادادی که  تو به آنها امانت دادی را برای خود وخودنمائی و استثمار و استعمار دیگران می‌خواهند .

خدای من،صبر بیشتری را عطا فرما چون من دیگرازاین ظلمهای بی روا وتخریب وسرگردانی وظلمی که درحق مسلمانان میگردد ودربرخی موارد با پارتی بازیها حق به ظلم کننده باصطلاح مسلمان ...و نزولخوار داده شده وبادست مسلمان مسلمان  دیگر که دردست رباخوار مظلوم شده است محکوم وبازداشت میگردد فرسوده شده ام.خدایا دیگراز این جفا کاری های غیر منصفانه عذاب وجدان گرفته ام و بجز خودت و خدائیان از اینگونه افراد ظاهر ساز گریزانم،خدایا با اینکه می بینم این قبیل افراد  سرگردان به دنبال هیچ و پوچ می گردند. و نمی‌دانند به کدام سمت، به کدامین رو و با کدام ابزار و ، به کجا برسند. آنها سرگرم بازیهای فریبنده دنیایند . خدایا، نمی‌خواهند دیگر ازاین فراتر نرفته وآلت دست و اسباب بازی دیگران و شیاطین نشوند . خدایا ماندم، برای چه اینها دیگری را برای خود، حذف می‌کنند و از اندیشه و عشق برای آن مایه می‌گذارند. آنها اندیشه را در حذف کردن و عشق را در جذب کردن برای خود ومنافع شخصی خود با پایمالی دیگران می‌خواهند.

خدایا،هرکاری وهمه بااجازه توست بس بار دیگر مرا در نوشتن حقایق درون خود یاری کن. بگذار هر چه در درون است، بیرون ریخته شود تا شاید افرادی که طالب اند شکل تو را ترسیم کنند. خدایا .نمی‌دانم با چه متنی و چگونه شروع کنم و از کجا تا به کجا. فقط این را می‌دانم که باید بنویسم، باید سعی کنم تو را برای خود ودوستان تو، بنویسم. خدایا، نمی‌دانم چرا اینقدر دوست دارم بنویسم ولی می دانم که بنا به اراده توست . دوست دارم، ببینم ودرهمه چیز تورا درک نموده وناظر ببینم، فکر کنم، بنویسم و بگویم،‌ با تو بگویم.باتو باشم وبرای توباشم .وبرای رسیدن به خواسته هایم گلاب چشمهایم را نثارت کنم برای گلهای سرسبد تو .شاید با شفاعت آنان دستم را ول نکردی .اما نه .تومهربانی .اعمال من باعث رد شدن دستم ازتو میگردد .بااینهمه از هزار ویک اوصاف اسماء توحدودا نهصد وهشتاد وشش تا معنی رحمت تورا میرساند ومابقی را نیز اگر تحلیل کنیم باز ریشه اش به رحمت تو بر میگردد .اما خدایا می خواهم با زحمات ورنجهای خودم به مقام معنوی دست بیا بم .چون چیزی که ارزان بیاید .مفت از دست میرود. نمی‌دانم کی صحبت با تو تمام می‌شود. نمی‌دانم کی بیداریمان تمام می‌شود یعنی به سوی تو برمی گردم و امانتی که (جسم)جهت انجام فرائض به من دادی جان به جان آفرین تسلیم نمایم که برای فهماندن این مطلب به عینیت . تو ما را به خواب می‌بری، برای اینکه راحتتر به ما برسی. و روح سیر معنوی نماید و روز، برای رسیدن ما به توست با خدمت به خلق تو و ذخیره توشه و شب، برای خلوت با تو و رسیدن تو به ماست. اگر یک روز به ما نرسی  نمی توانیم  ما در یک روز کامل، سرپا باشیم. خدایا، چقدر دوست دارم در بین شب و روز(مطلع الفجر و غروب) با تو ملاقات کنم(در حال سجده)، هنگامیکه من به تو رسیده‌ام و آن هنگام که تو در پیش منی که همواره پیش منی. خدایا چه عدالتی، شبها مال توست بخاطر یکرنگی و سکوت مطلق ظهور بیشتر نور تو در آسمانها که ستارگان و ماه به این ادعا عینیت می بخشند و روزها مال ماست و این از برای همه موجودات است.

خدایا، می‌خواهم ذره ای از انوار آسمانی شوم ، بمصداق خدا با ماست که با ما خود اوئیم سر تا پا. دوست دارم بر روی تو، اسمی دلخواه بگذارم تا تو نیز نزد ما هویت بگیری، ولی هر آن اسمی که در ذهن دارم، اسم توست، در این بین اسمی که خودم  می‌پسندم و برای لذت بردن خودم، روی تو می‌گذارم.کلمه "لا اله الا هو"!. خدای من،‌ وجود من، ‌خود من، توئی خدای من.

من، با خدای خودم عهد می‌کنم تا از دو وجود یک وجود در یک کالبد واحد پدید آید، که همان وجودم است. باید آنقدر در بحر تو فرو رفت ... تا در حد امکان مثل دریا مطهر شد. خدایا کمکم کن تا بتوانم تو را بهتر از این  وصف کنم هر چند که از دست و زبان که برآید ؛ از عهده شکرت بدر آید ؛ هر که به ما ارزانی دادی ؛ همه عنایات توست چون بهترین انسانها روی زمین بقدر کار کرد آدم به آدم مزد می دهند اما دریا و رحمت و بخشش تو بیکران و لایتناهی است بنابراین کمکم کن تا از این بهتر بتوانم با تو بیشتر خلوت کنم، بیشتر پیش تو باشم. خدایا، تو بگو که اگر تو با من نبودی و مرا ول می کردی و رحمت تو شامل حالم نمی شد  که می شد همانقدر .که عنایت کردی سجاده را جلویم پهن نمودی تا برایت سجده نمایم فقط این از نعمات و الطاف بزرگ توست خدایا کدام اعمال و دلهای خلق تو نمی گذارد همه پیش تو زیست کنند و انگیزه این که همه سرگرم شده اند به این دنیای فانی کیست. خدایا،از مرحمت لطفی کن تا هیچ وقت تو را فراموش نکنم . خدایا، من نسبت به فهم و شعور و درک و قلب خویش برآن شدم تا  بهترین کلمات را وصف تو نمایم  اما نه بهترین اوصاف درر پیشگاه تو در سکوت است . در سکوت مطلق دل می‌توان تو را توصیف کرد.و پیش نامحرمان اوصاف و کرامات تو رانتوان بیان کرد چون هر کسی را یاری شنیدن حقیقت نبوده و نخواهد بود . سکوت، محفل خلوت با توست. هر چه در خلوت با تو سعی کردم حرفی بزنم، کلامی بر سر لسانم نیامد و هر چقدر که تو را توصیف، و زیبایهایت را لسانا و قلبا و قلما و قدما و عملا ...تشریح می‌کنم بیشتر لذت می‌برم و هر چقدر که بیشتر تو را وصف می‌کنم و بدان عمل می کنم ، کوچکتر و کو چکتر و عاجز تر و عاجز تر می شوم و به این نقطه می رسم که اینها همه از تو و الطاف توست بس من و من ونوعی الزاما باید به دنبال تو بیشتر بگردم (کوچکی و حقارت و فقیر معرفت حقیقی بودنم در پیشگاه تو به معنی واقعی بزرگی تو نسبت به کل عالم است).

نمی‌دانم چرا این دنیای فانی و فریبنده نمی گذارد که ما در عمل بیشتر از پیش بسوی تو آییم. چرا همیشه تو پیش ما هستی و یکبار هم که شده تو ما را دعودت به مهمانی کن، هرچند همه در این عالم مهمان تو بوده و از رزق تو تغذیه می شوند اما مهمانی در سر سفره تو بمصداق ماه مبارک رمضان مهمانی است که ارزش بازگشت ندارد . احساس می‌کنم هر چه بزرگتر می‌شوم، ‌کوچکتر می‌شوم در برابر تو. با نیت خیر خو.اهانه جهت یافتن معرفت الهی ما را مچاله و اذیت می‌کنی و با خراب کردنت آباد مان میکنی که شکر آنرا نتوان بجای آورد. ای کاش اعضاء و اندامی یا موضع خاصی بهتر از لسان  به بشر اهدا می‌کردی که فقط با آن، تو را بتواند وصف کرد و دیگر کاربردی نداشته باشد که بنظر می رسد در حال حاضر جایگاهی بهتر از دل در آفریده جسمت وجود ندارد . خدایا، هیچکس شنواتر از تو، درباره زیبایهایت نیست. خدای من، چه زیباست،‌ زیبایی ذکر تو. هارمونی ذکر حقانی، نوای زیبایی اوست که از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند. چون هر آنکه از لایق برسد لیاقت تقدیم آن تحفه به با لایق را دارد بس چون دل خانه خداست و هر چیزی که از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. ...

خدایا توعنایت فرمودی که همه را و همه چیز را و خودم را گم کرده تا تو را دریافتم، حالا باید چگونه از یافته ام حسن استفاده را نمایم و این امر بجز یاری بیشتر تو غیر ممکن است چون باعث یافتن تو در من خود بوده ای  خدایا، این افکار را چگونه و به چه کسانی و در چه شرایطی و در چه موقعی عنایت می کنی چون چهل سال دنبال گمگشته ام بوده ام همه چیز را به من بجز ذکر خودت داده بودی اما مرا اغنا نکرد اینک که در این چهل سال داده هایت را بخاطر یافتن تو هزینه کرده ام و اغنا شده و از خود برای خود جهت رضای تو و خشنودی تو به مرحله اغنای نسبی رسیده و خوشحالم از اینکه لطف فرمودی تا از همه بریده و به تو وصل گردم و همه چیز و همه و همه و همه را فقط در تو جستجو نمایم و از تو بخواهم ، چگونه مرا کاتب خود قرار دادی. در این که، فکر خود را در قلم من قرار دادی، آیا باید شاکر باشم یا شاکی. شاکر از اینکه، کاتب توام و شاکی از اینکه، من را کاتب خود کردی، ولی ای کاش همه ما کاتبان تو باشیم. گرچه تو با تقدیم فکر،‌ خود را بیان می‌کنی ولی من کاری جز کتابت اوصاف و رحمت و بخشش و قدرت لایتناهی تو در حد توان به اذن تو ندرام بس ای خلیفه الله و ای آنهائیکه وجدان منصف و آگاه دارید و ای همه اهل قلم و ای مدعی معرفت و ای آنکه هستی تو تماما از اوست بیایید به پاس تشکر کوچک تر از کوچک دریای رحمت او در مقام انصاف بتوانیم ما هم بیائیم با تقدیم فکر و اراده و اعتقاد خود،‌قدرت های او را بیان کنیم، تا کاتبان صادق و حقیقی او باشیم.

 

آنچه که در فکر من است، مشکل می‌توان در قلم بیان کرد، چون در دل باورهائی نسبت به خدا هست که زبان و قلم را توان بازگوئی ان نیست .بس بنابراین نتیجتا خلوت ما و سکوت ما، نقطه آغازین در وجود فرو رفتن و به وجود وحدت انسان با خدا  رسیدن است. خلوت دل، کوره تبدیل شدن به انسانت و کمال انسانیت است. در آنجاست که با چشم، زیبایی دیده می‌شود خصوصا این زیبائی را با دیده دل بنگری و در همان جاست که باید شاهد تولد عشق حقیقی بود و در آن خلوتگاه است که هارمونی ذکر، قابل گفتن و برخی از آن قابل نوشتن و بیان می‌شود و تبدیل به  علم الحروف و قدرت پروردگار ازلی در قرآن (ریاضی و قرآن).

النهایه اینجا (دل)خلوتکده معشوق با عاشق و یاد معهشوق و برای معشوق و اینکه او خانه معشوق استع تا امانتا خانه تو بنایت از او شده است ای بشر رسم امانتد اری را بدان و نگذار در حریم کبریائی نامحرم و غیر مطهر و اغیار وارد شود و بدان که حریم کبریایی محل فرئود ملائک و نزول حکمت و الهامات صاحب خانه است حالا بر تو مانده است که در این خانه تا چه حذد و چگونه نگه داریب و چگونه باز نگه داری و چگکونه میزبان و خادم آن دل باشی یادمان نرود که رسیم امانت داری شیوه جوانمردان و رندان عافیت سوز است و این محل نشان دادن صداقت الهی است یعنی . صداقت به خود و به خدا . اینجاست که هر چه  دل تنگت می خواهد به صاحب خانه بگو. واز آنجا که سر(مهمان) از خلوتکده محل انس با صاحبخانه موقتا بیرون می‌آوریم، خلقت خالق دل را با تمام عظمت و عطوفت و رحمت و قدرت بی پایانش با دیده غیر مسلح یعنی همان دیده دل می توانیم دیابیم به امید اینکه صاحب دل کمک مان نموده تا خادم خوبی برای حرم مطهر ش بوده باشیم.

برگ سبزی است تحفه درویش ؛ چه کند بی نوا بجز این ندارد هیچ

 

 

۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط سید خلیل شاکری(شاکر) نظرات ()
تگ ها: دل و خدا و مطهر و خود سازی